![]() |
![]() |
|
| ღ*ღ*ღ*ღ*ღ*عشق چراغ هدایتی ست برای هر گم کرده راهی*ღ*ღ*ღ*ღ*ღ |
|
از این گریه خبر داری؟ از این اشکی که لبریزه از این که بودنت با من٬ برای من همه چیزه از این بودن خبر داری؟ از این که رفتنت سخته از این که دوستت بی تو٬ یه بیچاره س! یه بدبخته دلم خوش بود که اینجایی! اگر چه راهمون دوره من اینجا میشکنم بی تو! من اونم٬ انوکه مغروره خبر داری بدون تو٬ واسه اشکم پناهی نیست میخوای بی من بری؟ باشه! برو اینکه گناهی نیست برو من که به جز جونم دیگه چیزی نمی بازم از این جا تا ته دنیا٬ به یادت قصه می سازم برو اما به چشم من٬ نگو قصد سفر داری! بدون تو نمی تونم! از این مردن خبر داری؟؟؟؟
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 16:22 توسط مهسا |
|
|
وایسا دنیا من هنوز عاشقم و اون ازم دل کنده! من تو گریه گیرم! اون به من می خنده من هنوز موندم و اون رفته که تنها شه از چشاش می خونم! سخته با من باشه وقت رفتن برگشت! قلبشو پنهون کرد توی گریه گفتم: بهترینم برگرد...! نمی دونم چی شده! شاید از من سیره شاید این ما بودن واسه اون تحقیره میدونست بی چشماش بی خودم٬ دربه درم گفت که دنیا میره! من باهاش همسفرم وایسا دنیا که هنوز دلم اینجا گیره! اونی که عشقم بود داره با تو میره وایسا دنیا! تو نرو! رفتنت مرگ منه من میدونم قلبم وقتی رفت نمی زنه...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 16:0 توسط مهسا |
|
|
سادگی مرا ببخش که خویش را تو خوانده ام برای برگشتن تو به انتظار مانده ام سادگی مرا ببخش که دلخوش از تو بوده ام تو را به انگشتر شعر مثل نگین نشانده ام به من نخند و گریه کن چرا که جز نیاز تو هر چه نیاز بود و هست از در خانه رانده ام اگر به کوتاهی خواب،خواب مرا سایه شدی به جرم آن داغ عطش بر لب خود نشانده ام گلوی فریاد مرا سکوت دعوت تو بود ولی من این سکوت را به قصه ها رسانده ام دوباره از صداقتم دامی برای من نساز از ابتدا دست تو را در این قمار خوانده ام گناه از تو بود و من نیازمند بخششت چرا که من در ابتدا تو را ز خود نرانده ام گناهکار هر که بود کیفر آن مال من است به جرم آن داغ عطش بر لب خود نشانده ام....
بچه ها اگه دوست داشتین به این آدرسی که می گم برین آدرس وبلاگتون رو ثبت کنید. |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 16:59 توسط مهسا |
|
|
دل من خستگيات خيلي زياده ميدونم دل من تنهاييات پرازسواله ميدونم دل من خنديدنت فقط تو خوابه ميدونم دل من ارزوهات نقش برابه ميدونم دل من تحملت مثله يه كوهه ميدونم دل من عاشقيات مثل جنونه ميدونم دل من صبوري و كسي سراغت نمياد دل من خسته اي و صدا ازت در نياد دل من اميد تو فقط بايد خدا باشه دل من تنهاييات بايد پر از دعا باشه....!! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 12:25 توسط مهسا |
|
|
یادت می یاد روزای دور خاطره های بی نشون روزی که آسمون من ستاره ی نگاتو چید دل منو سپرد به تو زنده شدن پیش شبا خاطره های عشق تو گفتی که آسمون من می خواد از غصه بباره ولی از بس گریه کرده طاقت گریه نداره گفتی می خوای روزای من خورشید نشن عشق بشن تو دشت لاله های عشق غم فراق رو نکشن اما یه روز آسمونم نور ستاره هاشو بست رفت تا بره به کهکشون اما نباشه بی نشون گفتی روزای من و تو می رن پیش خاطره ها منو ببخش نگو که او تنها گذاشت قلب مرا یادت اومد که کی سپرد قلب منو به دست غم؟ اون که غم عشقمو دید رفت و به دادم نرسید قصه ی عشقی که هنوز دلگیر و ترانه سوز رو آسمونا بنویس نای پریدن دیگه نیس تو چشای قاصدکا شوق رسیدن دیگه نیس وقتی میای یاد تو رو حک می کنم توی شبام تا اگه روزی نبودی نرم به پیش غصه هام...!!! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 19:32 توسط مهسا |
|
|
آدما از آدما زود سیر میشن
آدما از عشق هم دلگیر میشن آما روی عشقشون پا میزارن آدماآدم رو تنها میزارن منو دیگه نمیخوای خوب میدونمتو کتاب دلت اینو میخونم یادته اون عشق رسوا یادته!اون همه دیوونگیها یادته تو می گفتی که گناه مقدسه اول و آخر هر عشق حوسه آدما آی آدمای روزگارچی میمونه از شما ها یادگار دیگه از بگو مگو خسته شدممن از اون قلب دو رو خسته شدم نمیخوای بمونی توی این خونه چشم تو دنبال چشمای اونه همه ی حرفای تو یک بهونستاون جهنمی که میگن این خونست |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 15:36 توسط مهسا |
|
|
در اتاقی که به اندازه ی یک تنهایی ست دل من که به اندازه ی یک عشق است به بهانه های خوشبختی خود می نگرد به زوال زیبای گل ها در گلدان به نهالی که تو در باغچه خانه مان کاشته ای و به آواز قناری ها که به اندازه یک پنجره می خوانند آه.... سهم من این است سهم من آسمانی ست که آویختن پرده ای آن را از من می گیرد سهم من پایین رفتن از یک پله متروک است و به چیزی در پوسیدگی و غربت واصل گشتن سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطره هاست و در اندوه صدایی جان دادن که به من می گوید دست هایت را دوست دارم دست هایم را در باغچه می کارم سبز خواهم شد می دانم می دانم می دانم و پرستو ها در گودی انگشتان جوهریم تخم خواهند گذاشت......! |
|
+ نوشته شده در
جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 11:44 توسط مهسا |
|
|
***باز باران بي ترانه***
***گريه هايم عاشقانه*** *** مي خورد بر سقف قلبم*** *** ياد ايام تو داشتن*** ***مي زند سيلي به صورت*** *** باورت شايد نباشد*** ***مرده است قلبم ز دستت*** *** فكر آنكه با تو بودم*** *** با تو بودم شاد بودم*** ***توي دشت آن نگاهت*** *** گم شدن در خاطراتت*** |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 17:14 توسط مهسا |
|
|
آمدم باز که سر بر در این خانه بکوبم ای سفر کرده ی من جای تو خالی باز با خاطره ها پای در این خانه نهادم بی تو این خانه غم آباد زمانست.... هر کجا می نگرد دیده ی آلوده به اشکم از تو و رنج تو یاد تو بسیار نشانست پیچکی را که به امید رساندی سر دیوار رازقی های سپیدی که عزیزان تو بودند همه در ماتم تو غم زدگانند.... شاخه گل ها که به صد شوق نشاندی اینک،اینک همه ماتم زدگانند.... هر گل سرخ که در باغچه خندد،حالت روی تو دارد هر گل یاس که رقصیده به آهنگ نسیم است اثر از بوی تو دارد خانه ی خلوت و غربت زده ات سخت غمین است اینک اینجا دوستت با غم تو خاک نشین است ای خانه ی جاوید تو آباد ندانی که من از دوری تو خانه خرابم بی تو،خود باخته ای خاک نشین،نقش بر آبم دست افشانده به جان در پی تو پا به رکابم ای آینه عشق و امیدم،سال ها بود که من در پی تو بودم ای بسا چهره خراشیدی از این هستی پر رنج شکوه ها داشتی از عمر به هر سال و به هر ماه ناله ها کردی از ایام پرشان و روان سوز رنج ها بردی از این زندگی تلخ و توان کاه برد ای دختر غم ها به هر عمر و همه عمر،چشم تو همسفر اشک و لبت همنفس آه اینک ای دختر اندوه زمانه،شاد مانم که دگر از لب تو شکفه نریزد سر خوشم زانکه دگر چشم تو اندوه نپاشد شکر گویم که ز بانگ تو دگر ناله نخیزد آه!ای ظلمت سنگین و پر اندوه،نیک دانی که چه شب ها لب او گرم دعا بود؟ آه!ای خانه ی متروک غم آلود،گواهی که به هر لحظه به لب های دختری غم زده گلبانگ دعا بود؟ وای،وای ای در و دیوار که این گونه خموشید بدانید آنکه یک عمر پر از حادثه مهمان شما بود آنکه کوچید از این خانه به سر منزل جاوید پای تا سر همه آینه ی ایمان و صفا بود......!!!!! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 16:34 توسط مهسا |
|
|
ز فراغ سینه سوزت غم سینه سوز دارم
گل من قسم به عشقت نه شب و نه روز دارم به دو گونه ی لطیفت به دو چشم اشک ریزم که به راه عاشقی ها ز بلا نمی گریزم به تو ای فرشته ی من گل من ترانه ی من که جدایی از تو باشد غم جاودانه ی من چو تو در برم نباشی غم بی شمار دارم تو بدان که با غم تو غم روزگار دارم....!!!! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 18:26 توسط مهسا |
|
|
خوابیدی رو بال موجا
کاش میشد بودم کنارت تو به دریا دل سپردی من توو ساحل چشم به راهت..... دنبالت دارم می گردم اما نیست از تو نشونی روزگار ما رو جدا کرد یه غروب تووی جوونی دل من هواتو کرده کاش می شد تو رو ببینم کاش بشه توو خواب دوباره دست سردتو بگیرم.....!! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 21:42 توسط مهسا |
|
|
حالا دیگه تو رو داشتن خیاله
دل اسیر آرزوهای محاله غبار پشت شیشه می گه رفتی..... ولی هنوز دلم باور نداره حالا راه تو دوره دل من چه صبوره..... کاشکی بودی و می دیدی زندگیم چه سوت و کوره!! آسمون از غم دوریت حالا روز و شب می باره دیگه تو ذهن خیابون منو تنها جا می ذاره خاطره مثل یه پیچک می پیچه رو تن خستم دیگه حرفی که ندارم دل به خلوت تو بستم.....!
|
|
+ نوشته شده در
شنبه پنجم آبان 1386ساعت 16:4 توسط مهسا |
|
|
باران سلام. امیدوارم حال تو باشه همیشه روبه راه شکر خدا من هم ندارم غصه ای جز دوری از آن روی ماه از راه دور سوسن سلامت می کند مریم دعاگوی شماست. هان!راستی پروانه اینجا پیش ماست او هم دعا گوی شماست. یادش بخیر!با آن صدای شرشرت ما روزهایی داشتیم یا راستش آن وقت ها در قلب تو،ما نیز جایی داشتیم باران من! حالا که تابستان شده ما منتظر،ما تشنه ایم دیگر غم دوری بس است باورکن!لبخند ما را تشنگی از روی لب دزدیده است اصلا بپرس در باغ ما این چند روز آیا گلی خندیده است؟ باران من....! این نامه را کوکب نوشت از جانب گل های باغ حتما بیا دیگر خداحافظ، تمام قربان تو گل های باغ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت 16:20 توسط مهسا |
|
|
شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی ترا با لهجه گلهای نیلوفر صدا کردم
تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم پس ازیک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس تو را از بین گلهایی که در تنهایی ام رویید با حسرت جدا کردم و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویایی و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم همین بود آخرین حرفت و من بعد از عبور تلخ و غمگینت حریم چشمهایم را بروی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید وا کردم نمی دانم چرا رفتی ؟ نمی دانم چرا؟ شاید خطا کردم و تو بی آن که فکر غربت چشمان من باشی نمی دانم کجا؟ تاکی؟ برای چه ؟ ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه بر می داشت تمام بال هایش غرق در اندوه غربت شد و بعد از رفتن تو آسمان چشمهایم خیس باران بود و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد و من با آنکه می دانم تو هرگز یاد من را با عبورت از یاد نخواهی برد هنوز آشفته چشمان زیبای توام .....برگرد ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد و بعد از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو که در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم و من در حالتی ما بین اشک و حسرتو تردید کنار انتظاری که بدون پاسخ و سردست و من در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر نمی دانم چرا شاید به رسم و عادت پروانگی مان باز برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم ........!!! |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیستم مهر 1386ساعت 13:25 توسط مهسا |
|
|
وقتی کسی رو دوست داری حاضری جون فداش کنی/ حاضری دنیا رو بدی فقط یه بار نگاش کنی / به خاطرش داد بزنی به خاطرش دروغ بگی/ رو همه چی خط بکشی. حتی رو برگ زندگی/ وقتی کسی تو قلبته حاضری دنیا بد بشه / فقط اونی که عشقته عاشقی رو بلد بشه/خیلی چیزا رو میشکنی تا دل اونو نشکنی/ وقتی بشینه به دلت از همه دنیا می گذری/ تولد دوبارته اسمتو وقتی می بره/حاضری جونتو بدی یه خار توی دستاش نره/ حاضری مسخره ات کنن تمام آدمای شهر/ اما نبینی اون باهات کرده واسه یه لحظه قهر/حاضری هر جا که بری به خاطرش گریه کنی / بگی که محتاجشی و به شونه هاش تکیه کنی/ وقتی کسی تو قلبته یه چیز قیمتی داری/ دیگه به چشمت نمی یاد اگر که ثروتی داری/ حاضری هر کی جز اونو ساده فراموش بکنی/ پشت سرت هر چی میگن چیزی نگی گوش بکنی/ حاضری که بگذری از مقررات و دین و درس / وقتی کسی رو دوست داری معنی نمیده دیگه ترس/ وقتی کسی رو دوست داری صاحب کلی ثروتی/ نذار که از دستت بره این گنج خیلی قیمتی!!!!!
|
|
+ نوشته شده در
جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 21:42 توسط مهسا |
|
|
تو به من خندیدی و نمی دانستی من به چه دلهره از باغچه ی همسایه سیب را دزدیدم باغبان از پی من تند دوید سیب را دست تو دید غضب آلود به من کرد نگاه ........ سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک و تو رفتی و هنوز سال هاست که در گوش من آرام، آرام....... خش خش گام تو تکرار کنان....... می دهد آزارم ومن اندیشه کنان غرق این پندارم که چرا؟؟؟؟ خانه ی کوچک ما سیب نداشت!!! من خودم عاشق این شعرم. امیدوارم شماهام خوشتون بیاد |
|
+ نوشته شده در
جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 14:26 توسط مهسا |
|
|
یک شب خوب تو آسمون یک ستاره چشمک زنون خندید و گفت : کنارتم تا آخرش تا پای جون .... ستاره ی قشنگی بود آروم و ناز و مهربون .... ستاره شد عشق من و منم شدم عاشق اون .... اما زیاد طول نکشید عشق من و ستاره جون !!! ماهه اومد ستاره رو دزدید و برد نا مهربون .... ستاره رفت با رفتنش منم شدم بی همزبون ...!!! حالا شبا به یاد اون چشم می دوزم به آسمون |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 10:43 توسط مهسا |
|
|
سپاس و ستايش دانشگاه آزاد را ، که ترکش موجب بي مدرکي است و به کلاس اندرش مزيد در به دري ، هر ترمي که آغاز مي شود موجب پرداخت زر است و چون به پايان رسد مايه ضرر ، پس در هر سال دو ترم موجود و بر هر ترمي شهريه اي واجب ..... از جيب و جان که بر آيد ...... کز عهده خرجش به در آيد
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 10:36 توسط مهسا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
آدمک آخر دنیاست بخند
آدمک مرگ همین جاست بخند آن خدایی که بزرگش خواندی به خدا مثل تو تنهاست بخند دست خطی که تو را عاشق کرد شوخی کاغذی ماست بخند فکر تو ارزشمند است فکر کن فکر کن گریه چه زیباست بخند آدمک خر نشوی گریه کنی کل دنیا سراب است بخند صبح فردا به شبش نیست که نیست تازه انگار که فرداست بخند راستی آنچه به یادت دادیم پرزدن نیست که درجاست بخند آدمک نغمه آغاز نخوان به خدا آخر دنیاست بخند *********************** تو نمی دونی من چی کشیدم وقتی که گفتی تو رو نمی خوام باور ندارم که دیگه نیستی حالا تو رفتی من اینجا تنهام یه شوخی بود و یه قصه ی تلخ وقتی که گفتی تو رو نمی خوام خیال می کردم می خوای بترسم شاید هنوزم باور نکردم **** چشمای گریون،دستای خسته دوری چشمات منو شکسته رنگ اون چشات،چشای سیات زنجیر دلت دستامو بسته شاید یه حسود چشممون زده بگو کی مارو تنهایی دیده ولی می دونم تو آسمونا قصه ی مارو یکی شنیده **** تو باور نکن هر کی بهت گفت پیشت می مونم،پیشت می مونم باور ندارم که دیگه نیستی تا ته دنیا از تو می خونم چشمای گریون،دستای خسته دوری چشمات منو شکسته رنگ اون چشات،چشای سیات زنجیر دلت دستامو بسته |
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1387 خرداد 1387 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 |
|
RSS
|